داستان یوسف و زلیخا3

اشتراک گذاری این مقاله در ...

فهرست مطالب

محصولات ارائه شده :

جهت اشتراک گذاری مقاله
یکی از موارد زیر را انتخاب نمایید

داستان یوسف و زلیخا3

داستان یوسف و زلیخا3

داستان یوسف و زلیخا3

داستان یوسف و زلیخا3

ادامه داستان یوسف و زلیخا

آخرین حربه زلیخا!

یوسف علیه السّلام از همه بلاها و دام هایی که برای وی گستردند و افترا های ناروایی که به وی نسبت دادند با عزت نفس و دامن پاک بیرون آمد. گرچه زن عزیز، در عرضه خویش بر یوسف دلربایی ها کرد اما رنگ و نیرنگ های وی کوچکترین اثری در جلب توجه یوسف نداشت، بلکه بر بی اعتنایی و روی گردانی وی افزود.

تا در نهایت کار به جایی رسید که یوسف از خوف حیله به ولی نعمت خویش به پروردگار پناه برد و از وی در‌این جنگ مدد خواست.

یوسف علیه السّلام حاضر نشد به سرور خویش خیانت نماید، زلیخا یوسف را به تجاوز به خود متهم ساخت، ولی مدرک نزدیکان وی یوسف را تبرئه کرد و ادعای او‌را فسخ ساخت.

عاقبت زنان اشراف مصر با حیله و کارشکنی تصمیم گرفتند یوسف را گمراه سازند اما در اراده پایدار وی خللی وارد نشد، همه شواهد، دلیل بیگناهی یوسف و گواه پاکدامنی و امانت وی بود و عزیز مصر نیز بر این امر واقف و ذهن وی از هر شبهه ای پاک بود، اما زلیخا که صبرش تمام و امیدش از یوسف قطع گردیده بود، به شوهر خویش پناه برد و چون عزم اورا در اختیار داشت،

شکایت یوسف را نزد وی برد و خاطرنشان کرد:
یوسف منرا در کار خویش مفتضح و شرافت منرا به تهمت آلوده و کثیف ساخت. بایستی اورا زندانی کنی و شرافت من‌را بازگیری و سوز دل من‌را تسکین دهی.
عاقبت با پافشاری و سماجت زلیخا، عزیز مصر خواهش او‌را پذیرفت و تسلیم خواست او شد و یوسف بیگناه را به زندان افکند. یوسف علیه السّلام با محنت دیگری مواجه شد البته با صبر بردباران و اراده مؤمنان آن را نیز پذیرفت.

 یوسف علیه السّلام بدون گناه در زندان

یوسف بدون ارتکاب به هیچ اشتباه و گناهی زندانی شد، ولی همواره به عدالت الهی و فرج و گشایش در کار خویش امیدوار بود، لذا به راحتی خویش را تسلیم محیط سرد و بدون نور زندان کرد.

پیغمبر خداوند و فرزند یعقوب با فکری آزاد، روحی خشنود و قلبی پر‌نور وارد زندان شد، زندان و تاریکی آن، اسارت و غل و بندهایش در مقابل فتنه هایی که برای وی طرح کرده بودند، و دام هایی که برای اسارت وی آماده کرده بودند، اهمیتی نداشت.

مگر زندان باعث نجات یوسف و آیین و دین وی از تباهی و هلاکت نشده بود؟ مگر زندان، یوسف را از فتنه ای که برای تباهی اخلاق و رفتار و آلودگی طهارت وی طرح کرده بودند، نجات نمی دهد؟ پس یوسف از زندان و منع تردد با دیگرافراد چه باک دارد؟

مگر نه این میباشد که یوسف علیه السّلام در زندان، با گروهی تبهکار و متهم محشور میشود؟! چنین پیشامدی برای وی مغتنم میباشد، چون در آنجا به ارشاد و پند و راهنمایی و هدایت وی تلاش می گمارد.

شاید یوسف علیه السّلام شوکت خوی ستم را بین زندانیان بشکند و ریشه های خرابی را در دل آنان بخشکاند و براین اساس انسانیت از شر مفاسد تمیز شود و سنگینی جرم و گناه از دوش مجرمین برداشته گردد.

مگر در بین زندانیان افرادی مظلوم، غافل و بیچاره وجود ندارد؟! این شرایط فرصت مغتنم و تصادف مطلوبی میباشد که یوسف در افکار و امید، با آن‌ها همراه شود و در سختی ها سهیم اندوه و محنت آنان گردد، و به این ترتیب زندان برای روح متعالی یوسف آسایش بیشتری می‌آورد و وجدان او‌را راحت و خشنود می سازد.

بعلاوه پروردگار به یوسف در قبال تحمل شداید وعده پیغمبری داده و آرزوی رسالت را در وی پرورانده میباشد. چه مقامی از این فراتر و چه عزتی از این رفیع تر، با این آرزو، وی چه باکی از زندان و شکنجه و قیدوبند دارد.

سالهای پی در پی یوسف علیه السّلام در زندان ماند، وی در زندان به دیدار مریضان و همدردی با ضعیفان و پند خیره سران می پرداخت و گمراهان را ارشادوراهنمایی میکرد.

هر روز دفتری از دانش و معرفت و خرد خویش را بر آنان می گشود. و از سرچشمه دانش و فضل و ادب خویش، آنها‌را سیراب می ساخت، تا اینکه در اثر کردار نیکوی وی زندانیان نیز عاشق و علاقمند به وی شدند و در تنهایی و غم به یوسف پناه می بردند تا درد و اضطراب آنان‌را درمان نماید.

هم زمان با زندانی شدن یوسف علیه السّلام، دو جوان دیگر از درباریان، که یکی ساقی و دیگری انباردار وی بود نیز به زندان افتادند. این دو جوان نیز سختی زندان و ذلت اسارت را همراه یوسف چشیدند،

تا اینکه یک شب خوابی دیدند که آن‌ها را مضطرب کرد، لذا با روحی افسرده و خاطری آزرده نزد یوسف شتافتند تا از تعبیروتفسیر خواب خود باخبر شوند و از وی راهنمایی و مدد بگیرند.

ساقی گفت: اینجانب در رؤیا خویش را در باغی از درخت مو دیدم که‌این درخت ها روی باغ را پوشانده بود، در‌این گلشن خوشگل و سبز گویا جام پادشاه در مشت من بود و اینجانب از انگورهای گلشن در آن جام می فشردم.

انباردار گفت: البته اینجانب! گویا طبقی را روی سرم داشتم که اقسام نانها و خوراک داخل آن بود و دسته ای از پرنده ها روی طبق نشستند و غذاها را ربوده و به جای نامعلومی بردند. اکنون با فضل و معرفت و تدبیری که در تو سراغ داریم؛ آیا ما‌را از تفسیر خواب خویش با خبر میسازی؟!

داستان یوسف و زلیخا3

داستان یوسف و زلیخا3

شما می توانید برای کسب اطلاعات بیشتر از مقالات ما,به وب سایت آقای دکتر حمید صادقیان مراجعه نمایید.

یوسف علیه السّلام زمان را غنیمت شمرد.

البته پیش از آنکه دو جوان درباری به یوسف علیه السّلام مراجعه نمایند، خداوند یوسف را به رسالت دستور داده بود و آنچه به وی وعده داده بود به او عطا کرد. خداوند به یوسف دستورداد که وظیفه پدران خود را در دعوت به توحید و افروختن نور و روشنایی ایمان تعقیب نماید.

یوسف در محیط زندان به پیشرفت دعوت و نفوذ بیانش امیدوار بود. وی در میان بیچارگانی که فقر روحشان را صیقل داده و ستمدیدگانی که مظلومیت آنان‌را به پروردگار نزدیک تر کرده زندگی می نماید و این دو دسته از مردم، برای پذیرش حق و هدایت و راهنمایی استعداد بیشتری دارند.

همان گونه که یوسف علیه السّلام خویش را برای تبلیغ و ابلاغ آئین توحید مهیا می ساخت، ناگهان آن دو جوان برای تعبیروتفسیر خواب خویش نزد یوسف آمدند.

یوسف زمان را غنیمت شمرد و از این مجال برای تبلیغ آئین خویش سود جست و زندانیان را مخاطب قرار داد و اعلام کرد: در وراء بتهایی که می پرستید و به آنان تقرب میجویید،

خدایی وجود دارد که به من وحی کرده شما‌را به سوی وی ارشادوراهنمایی و موعظه کنم. به شما بگویم «رع» و «أبیس» و هر مجسمه یا این که بت دیگر تنها آفریده خیالات شما و پدرانتان میباشند و شما برای پرستش و حمد آنان هیچگونه ادله و برهانی ندارید.

چنانچه مایلید دلیلی بر صدق گفتار من بدست آورید و برهانی برای صحت دعوت من پیدا نمائید، به تعبیر و تفسیر خواب این دو جوان توجه نمایید، چنانچه به واقعیت پیوست، بدانید که اینجانب از عالم غیب وحی میگیرم،

سپس ذکر کرد: یکی‌از این دو جوان به زودی از زندان آزاد میشود و به شغل سابق خویش گمارده و ساقی سلطان می گردد و میان او و ندیمان وی قرار میگیرد،

اما جوان دیگر به زودی به دار آویخته می گردد و لاشخوران به سر و شکل وی هجوم میبرند. اینجانب این تعبیروتفسیر را برحسب تعلیم وحی بدست آوردم، نه از روش غیبگویی و یا این که منجمی و امثال آن. آنچه گفتم از پروردگارم آموخته ام و من آیین مردمی را که به خدای یگانه ایمان نمی آورند و به رستاخیز کافر باشند، قبول ندارم.

یوسف علیه السّلام از صحت تعبیر و تفسیر خویش مطلع بود و اطمینان داشت پیشگویی وی واقع می‌شود.

ازاین رو چون می دانست ساقی آزاد می شود به وی گفت: چون از زندان بیرون شدی و به کاخ سلطنتی و مقام خویش بازگشتی، به فرمان روا بگو که مظلومی بی گناه و متهمی بی تقصیر در زندان تو در غل و زنجیر بسر میبرد.

بزودی صحت تفسیر یوسف علیه السّلام عیان شد، یکی‌از آن دو جوان نجات یافت و نفر دوم اعدام شد و چون ساقی پاد شاه به منزلت خویش برگشت، پیغام یوسف را فراموش کرد و شیطان یاد یوسف را از خیال ساقی پاک کرد و یوسف بعد از این جریان نیز سالها در زندان بماند.
بعد از مدتی پاد شاه مصر در خواب رؤیایی دید که او‌را در ناراحتی و حزن و پریشانی خاطر فروبرد، لذا اندیشمندان دولت و بزرگان ملت خود را احضار و خواب خویش را برای آن‌ها اظهار کرد.

پادشاه مصر ذکر کرد: من در خواب، هفت گاو چاق را دیدم که هفت گاو لاغر را میخورند، هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه خشک، را در خواب مشاهده کردم.آنگاه رو به بزرگان قوم و قبیله کرد و تعبیروتفسیر و تأویل خواب را از آن ها جویا شد.

همه محققان مصر از تأویل و تعبیر و تفسیر آن عاجز ماندند و گفتند: خواب شما از نوع خیالی و وهمی و از خوابهای شوریده و شیطانی میباشد و ما تأویل و تعبیر این گونه خوابها را نمی دانیم.

ولی این خواب یک نفر فراموشکار را متوجه و بیدار ساخت تا خاطرات دور و روزگار گذشته اش را به خاطر آورد. ساقی پادشاه تا این جریان را شنید و تمایل فرمانروا را در تأویل این خواب متوجه شد، به یاد یوسف زندانی افتاد.

به یاد آن مردی که خواب او‌را تفسیر کرد، و درستی تعبیرش پدیدار شد اما از همان روز که ساقی در دریای نعمت و عفو وبخشش غرق شد او‌را فراموش نموده بود.

ساقی گفت: ای پاد شاه! در زندان جوان بزرگواری در بند میباشد که فکرش درست و رأیش آسمانی میباشد، با فروغ و روشنایی عقل خود حوادثی غیبی را کشف می نماید و با دانایی نافذ خویش به واقعیت واقف می گردد. موقعی که خواب بر وی عرضه میشود،

آن را زیر و رو و تجزیه و بررسی می نماید. بعداز بررسیهای بی نقص رأی مطمئن و تأویل درست خویش را ذکر می کند. چنانچه مایلید او‌را نزد شما حاضر کنم.
ساقی به دیدار یوسف شتافت و دید یوسف مانند همان روزهای نخست همچنان صبور و بردبار به امر به معروف و نهی از منکر و شب زنده داری مشغول میباشد.
ساقی به یوسف علیه السّلام گفت: ای مرد صادق! اینجانب برای کار مهمی نزد تو آمده ام که امیدوارم تو‌را از زندان نجات بخشد و از این مشقت عافیت دهد. درباره این خواب چه میگویی؟

هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر را خورده اند و هفت خوشه سبز را، هفت خوشه خشک در خویش حل کرده اند. شاید از سرچشمه دانش خویش، دلهایی که تشنه این تفسیر میباشند سیراب و پریشانی افکار آنان‌را برطرف سازی و بعداز این تفسیر خواب، عموم فضل فراوان و دانش سرشار تو‌را درک نمایند.

 

وب سایت آقای دکتر حمید صادقیان

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x